دنبال کنندگان ۱ نفر
این وبلاگ را دنبال کنید

هر دفتری که از تو نگوید...

از چشم تو به منظره ی روشنی دری ست

صبحی که با تو صبح شود صبح دیگری ست


روشن شده ست چشم جهان از نگاه تو

ای آنکه در نگاه تو از مهر منظری ست


گاهی به آفتاب اگر خیره می شوی

این هم عنایتی ست که از ذره پروری ست


در حلقه ی سماع نگاهت جهان خوشست

چرخی بزن که رقص تو را زهره،مشتری ست


هر دفتری که از تو نگوید سیاهه است

هر مصرعی که وصف تو را گفته دفتریست


با بیکران چشم تو ای آیه ی غزل

ما را چه احتیاج به مضمون دیگری ست


رضا طهماسبی

موافقین ۱ مخالفین ۰

در خشک سال رود

به بزرگ استاد شعر معاصر،حضرت علامه محمدرضا شفیعی کدکنی


در خشک سال رود

در قحط سال سرو

این گونه سربلند

وین گونه سر به زیر

ای سرو-رود سبز

آه ای سرود سبز

بر پیکر نحیف نسیم سپیده دم

دست نوازش تو بماناد جاودان


تا هست پهن دشت الفبا

وین کوچه باغ سبز سخن را

یک جرعه خاک و آب

یک ذره آفتاب،

مانا به نام توست

هر ریشه کز سپیده بنوشد

هر برگ کز ترانه بروید


ای سرو-رود سبز

در قحط سال سرو

در خشک سال رود...


رضاطهماسبی

موافقین ۰ مخالفین ۰

به جای من

ای حُسنِ مَطلَعِ همه ی شعرهای من
ای آشنای خاطر دیرآشنای من

در کوچه های خسته ی هر شب،خیال تو
بگذار تا قدم بزند پابه پای من

کوتاهی از من است که هرگز نمی رسد
تا اوج بی نیازی حسنت صدای من

ای حسرت همیشه، ز بس دور مانده ای
حتی نمی رسد به تو دست دعای من

سعدی نمی شوم ولی از شوق تو پر است
این شعرهای ساده ی بی ادعای من

من خسته ام از اینهمه من، کاش دست عشق
یکبار هم تو را بنشاند به جای من

رضا طهماسبی


موافقین ۰ مخالفین ۰

اینش سزا نبود

اینش سزا نبود دل حق گزار من

بوی خوش تو هر که ز باد صبا شنید 
از یار آشنا سخن آشنا شنید

ای شاه حسن، چشم به حال گدا فکن
 کاین گوش بس حکایت شاه و گدا شنید

خوش می کنم به باده مشکین مشام جان
ز دلق پوش صومعه بوی ریا شنید

سرّ خدا که عارف سالک به کس نگفت
در حیرتم که باده فروش از کجا شنید

یا رب کجاست محرم رازی که یک زمان
دل شرح آن دهد که چه گفت و چها شنید

اینش سزا نبود دل حقگزار من
کز غمگسار خود سخن ناسزا شنید

مرحوم اگر شدم ز سر کوی او چه شد
از گلشن زمانه که بوی وفا شنید

ساقی بیا که عشق ندا می کند بلند 
 کان کس که گفت قصّه ی ما هم ز ما شنید

ما باده زیر خرقه نه امروز می خوریم
صد بار پیر میکده این ماجرا شنید

ما می به بانگ چنگ نه امروز می کشیم
بس دور شد که گنبد چرخ این صدا شنید

پند حکیم، محض صواب است و عین خیر
 فرخنده آن کسی که به سمع رضا شنید

حافظ وظیفه ی تو دعا گفتن است و بس 
دربند آن مباش که نشنید یا شنید
موافقین ۰ مخالفین ۰

غزلی از استاد قهرمان

یکی از بهترین اشعار استاد محمدقهرمان:


در ره صبح سوختم بس که چراغ دیده را
دیدم و در نیافتم سر زدن سپیده را
 
دیده ی شب نخفته ام پنجره ای ست نیمه وا
تا به نظاره ایستد صبح ز ره رسیده را

هر سحر آفتاب را شوق به مشرق آورد
دل سوی شرق می کشد غربت غرب دیده را

مژده ی وصل چون رسد صبر و قرار می رود
خواب ز دیده می پرد بوی سحر شنیده را

بس که شده ست موج زن تنگدلی درین چمن
نیست امید وا شدن غنچه ی نودمیده را

زخمی تیغ زندگی جان ز اجل نمی برد
پای گریز کی بود صید به خون تپیده را

بار جهان ز دوش خود گرچه فرو گذاشتم
لیک امید راستی نیست قد خمیده را

یاد گذشته چون کنی حال ز دست می رود
در پی جست و جو مشو رنگ ز رو پریده را

گر دل روشنت بود قطع نظر ز رفته کن
چشم ز پی نمی دود اشک به رخ دویده را

مطلب اگر بزرگ شد خار و خس ره طلب 
بستر پرنیان شود رنج سفر کشیده را

گر غم عشق را ز من کس بخرد به عالمی
کیست که رایگان دهد جنس به جان خریده را

موج ز خود رمیده ام در دل بحر پرخطر
شورش من ز جا برد ساحل آرمیده را

نیست عجب که پا کشد نقش قدم ز همرهی
بس که ز سر گرفته ام راه به سر رسیده را
موافقین ۱ مخالفین ۰