آن خامه که بنوشت هجای تو شکستم
آن دست که بد کرد به جای تو شکستم

آن شیشه که سرمایه ی مغروری من بود
بردم به سر خویش و به پای تو شکستم

گرعهد تو بشکستن من بود من امروز
تا خلق بدانند وفای تو شکستم

صدخانه به پا کردم و از پای درافتاد
زان روز که خشتی ز بنای تو شکستم

بر بی پَری من چه زنی خنده ی تحقیر
آخر نه پر خود به هوای تو شکستم

حاجت به کمان نیست که من قامت چون تیر
ناگشته رها تیربلای تو شکستم

لطفی که من این پیکر سُتخوانی خود را
در آروزی مهر همای تو شکستم

از لایِ می عاطفتم بخش که من پای
در پای خُم مهر و وفای تو شکستم

بر خاک فکندی چو یکی خارم و از قهر
هشتی به سرم پای و به پای تو شکستم

استاد مظاهر مصفا
تهران، پاییز1340
(در عذر هجو استاد بدیع الزمان فروزانفر سروده شده است.)


استاد مظاهر مصفا در این مورد می گوید:
« من از دبیرستان مصدقی بودم و این مرام من در ظاهر خلاف مرامی بود که فروزانفر داشت؛ یک‌بار که سر کلاس بودیم، او از من خواست که شعری بخوانم من هم بی‌درنگ شعری را که در وصف مصدق گفته بودم برای او خواندم. او هم به‌شدت با من برخورد کرد و من را از کلاس بیرون کرد؛ البته این تنها موردی نبود که منجر به اختلاف فروزانفر با من بود، یادم می‌آید روزی من به او خرده گرفتم که شما که دایم از سبک‌شناسی «بهار» ایراد می‌گیرید، خودتان سرفصلی را تهیه کنید و کتاب او را درس ندهید که این گفته من هم به‌شدت به او برخورد! فروزانفر در تمام 9سالی که از من امتحان نمی‌گرفت، به من می‌گفت دکترا دون شأن توست! به هرحال سال‌ها می‌آمدند و می‌رفتند بی‌آنکه من دکترا بگیرم تا اینکه بالاخره یک روزی به وساطت معدل شیرازی، فروزانفر از خیر من گذشت و اجازه داد که من مدرکم را بگیرم. البته چند بیتی هم که من برای استاد فروزانفر گفتم چندان در این تصمیمش بی‌تاثیر نبود:
آن خامه که بنوشت هجای تو شکستم/ و آن دست که بد کرد به جای تو شکستم/ آن شیشه که در آن می‌مغروری من بود/ بردم به سر خویش و به پای تو شکستم...
به هر حال هر چه بود بالاخره دوره دکترای من تمام شد و من پس از چندسال موفق شدم که فارغ‌التحصیل شوم.
» ( لینک مصاحبه استاد مصفا با روزنامه شرق )