یکی از بهترین اشعار استاد محمدقهرمان:


در ره صبح سوختم بس که چراغ دیده را
دیدم و در نیافتم سر زدن سپیده را
 
دیده ی شب نخفته ام پنجره ای ست نیمه وا
تا به نظاره ایستد صبح ز ره رسیده را

هر سحر آفتاب را شوق به مشرق آورد
دل سوی شرق می کشد غربت غرب دیده را

مژده ی وصل چون رسد صبر و قرار می رود
خواب ز دیده می پرد بوی سحر شنیده را

بس که شده ست موج زن تنگدلی درین چمن
نیست امید وا شدن غنچه ی نودمیده را

زخمی تیغ زندگی جان ز اجل نمی برد
پای گریز کی بود صید به خون تپیده را

بار جهان ز دوش خود گرچه فرو گذاشتم
لیک امید راستی نیست قد خمیده را

یاد گذشته چون کنی حال ز دست می رود
در پی جست و جو مشو رنگ ز رو پریده را

گر دل روشنت بود قطع نظر ز رفته کن
چشم ز پی نمی دود اشک به رخ دویده را

مطلب اگر بزرگ شد خار و خس ره طلب 
بستر پرنیان شود رنج سفر کشیده را

گر غم عشق را ز من کس بخرد به عالمی
کیست که رایگان دهد جنس به جان خریده را

موج ز خود رمیده ام در دل بحر پرخطر
شورش من ز جا برد ساحل آرمیده را

نیست عجب که پا کشد نقش قدم ز همرهی
بس که ز سر گرفته ام راه به سر رسیده را